تا اطلاع ثانوی مسدود می باشد . با shiba@30gigs.com تماس بگیرین
من برگشتم!
از این که مدت زیادی رو اینجا نبودم عذر میخوام. توی این فاصله اتفاقات خوب زیادی رخ داد، و البته چیزهایی هم پیش اومد که جالب نبود. در هر صورت خیلی خوش گذشت. کیمیا امتحان جامع داد و خیلی خوب موفق شد وارد مرحله بعدی بشه. کامیار میره کلاس دوم و خیلی خوشحاله. من مجبور شدم کارهای قدیمیم رو جمعآوری کنم و برای همین یه مدتی همه داستانها نصفه موند. بهرنگ توی این مدت خیلی خوب به جای خودم میاومد و پیغام میذاشت که ازش متشکرم. ظاهرا خانم نیلوفر امتحان دارن و به زودی برمیگردن. محمد جواد طبق معمول به دنبال تعریف درستی از بینهایت میگرده. محمد توی یه دانشگاه در مازندران قبول شده، حامد هم در تهران و بابوشکا در مشهد. میثم از هند برگشته و ایران میمونه. قراره همین جا ادامه تحصیل بده. سپهر با خودکار مثلث کلی جلوی دوستاش قیافه گرفته و سوئد رو بدبخت کرده. خبر خیلی خوب این بود که حال پدر خانم بهناز خیلی بهتر شده. از خیلیها خبر جدیدی ندارم و امیدوارم که همهشون خوب باشن. بچههای فرزانگان (خانم نوشین، خانم مژده، خانم مریم، خانم تارا، خانم گلناز، خانم هانیه، خانم سپیده، خانم مهشید، خانم یاسمن، خانم هدی، خانم مرجان و خانم الهام) رو به زودی میبینم و احتمالا دوباره کلاسها شروع میشه. از وحید هم خبر دارم. خوبه و داره برنامهریزی میکنه که هنرمندهای جوان مشهدی رو دور هم جمع کنه. ایمان و خانم زینب هم خوبن. خانم سمانه هم به من ایمیل زدن و حالشون خوبه. خانم محدثه هم تازگیها برام یه ایمیل فرستاده بودن. خانم لیلا رو هم دیروز دیدم و حالشون خوب بود.
حالا سوال مهم اینه که اگه قراره کارهای نصفه رو با هم تموم کنیم اول کدوم کار رو دست بگیریم. لطفا نظر بدین.
الف-صفر
مشتاتون آمادهاس؟
منم آمادهام برای کتک خوردن!
یکی نیست بگه پررو، هنوز چهار تا نصفه کاره داری!
جلسه فانوس
بچهها خیلی ممنون که اومدین. مشکلات فانوس رو تا آخر شب برطرف میکنم. نظراتتون واقعا مفید بود. خوب شد که ردومیلا رو هم شناختیم. گرچه با اون عینک و ریش دیگه اگه نمیشناختیم خیلی آی کیو بودیم.
خانه بدون تلفن
آقای میرزاوزیری!
سلام. میدونم که این کار درست نیست که من پسورد اینجا رو داشته باشم و بیام اینجا... ولی باور کنین مجبور شدم... نمیدونم... میخواستم از همه خواهش کنم که اینجا نظرها رو ادامه بدن... درسته که خواهش بزرگیه ولی خب... آخه ما... هـــــــــــــــی از دست خونه بی تلفن.
راستی آقای میرزاوزیری! دو تا سوال داشتم که خیلی وقته میخوام بپرسم. فکر کنم اینجا بهترین جا باشه... میخواستم بگم که... آخه شما... شما یه بار گفته بودین که جلد دوم صداها رو... یادتونه که به افتخار روز مادر... یعنی واقعا این تصمیم رو دارین؟ بعد از گنگ و گویا؟ اوه چه جالب... من به هر کسی که گفتم گفت خیلی مشتاقیم که بخونیمش. آخه... نمیدونم ولی... صداها خیلی مخاطب داشت... اصلا مثل کتابهای دیگه نیست.
سوال دومم هم اینه که شما گفته بودین توی تابستون قصد دارین با ذره رو با ویرایش جدید بنویسین... یعنی اونم میشه؟
نمیدونم چرا ولی من حس میکنم تا سی و دو روز دیگه این کارا باید انجام بشه. من چرا عدد توی نوشتههام دارم؟ نوشین
